کلام فاخر

بینش مطهر

کلام فاخر

بینش مطهر

کلام فاخر

مقام معظم رهبری: مرحوم شهید مطهری مرد بسیار عمیق و با فکر و پُر مغزی بود؛ ایشان از دانشهای لازم برای این تحقیقات برخوردار بود؛ فلسفه می‌دانست،
کلام می‌دانست،
فقه می‌دانست،
تاریخ می‌دانست.
ایشان در هر بحثی وارد می‌شد، زوایای آن را کاوش می‌کرد؛ بنابراین آثار ایشان خیلی با ارزش است. من یک وقت به دوستان طلبه می‌گفتم اگر کسی فقط آثار ایشان را از اول تا آخر با دقت بخواند، کافی است که او را به یک سطح راقی از معارف عمیق اسلامی برساند. شما که اینها را تلخیص کرده‌اید و برنامه‌ریزی شده و شکل داده شده ارائه می‌دهید، خوب و بسیار با ارزش است.(Khamenei.ir)

نویسندگان

خدا در زندگى انسان / آیت‌الله شهید مرتضى مطهرى - بخش سوم

موسویان | دوشنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۴، ۰۵:۲۶ ق.ظ



 بعضى چنین فرض کرده‏اند که انسان مى‏خواهد آزاد مطلق زندگى‏کند. آزاد مطلق زندگى کردن، گذشته از اینکه امرى است ناممکن ومحال، مساوى است با خروج از انسانیت. آزاد مطلق که انسان هیچ‏حکمى، آرزویى، هدفى و ایده‏اى را بر خود نپذیرد، یعنى بى‏ایده بودن‏مطلق، این سقوط است و در دنیا وجود ندارد. آن کسانى هم‏که دم از آزادى مطلق و عصیان مطلق زده‏اند که تسلیم امر هیچ حاکمى‏نمى‏شوند، مى‏بینید سراسر زندگى‏شان ایده داشتن است و به دنبال‏یک ایده مى‏دوند. به دنبال یک ایده رفتن معنایش حکومت همان ایده رادر درون خود پذیرفتن است. پس اگر اسم بنده و برده بردیم، وحشت نکنید بگویید چرا قرآن‏وقتى که مى‏خواهد براى انسان مثال بزند، به بنده و برده مثال مى‏زند،برده‏اى که چند نفر شریک مالک بدخو و ناسازگار داشته باشد و برده‏اى‏که یک ارباب سازگار داشته باشد. این مثال براى این است که دیگرباقى‏اش تعارف است؛ انسان در درون خودش نمى‏تواند حکومت هیچ ‏ایده‏اى را نپذیرد. اگر فرض کنیم نپذیرد، از انسانیت ساقط است.

 

تعبیر عرفا

انسان اگر حکومت یک آرزوى اصلى [را بپذیرد] که همه‏آرزوهاى دیگرش تحت‏الشعاع و در راه و مسیر آن آرزو باشد، فقط یک‏ایده را دنبال کند و همه ایده‏هاى دیگر در مسیر و طریق آن ایده قراربگیرد، این آدم از نظر روان‏شناسى داراى شخصیتى است سالم؛ یعنى ‏وحدت شخصیت خودش را حفظ کرده و روحش تجزیه نشده است؛روحش تکه‌تکه و پاره‌پاره نشده است. عرفاى ما اسم این‏حالت را «مجموع» یا «مجموعه» و اسم نقطه مقابل آن را تفرقه، تشتّت،کثرت گذاشته‏اند. آن حالت مجموعه، یعنى حالت وحدت روحى،یکپارچه بودن روح و روان انسان. تفرقه در اصطلاح عرفا یعنى همین‏حالت چند تکه و چند قطعه و چند پاره بودن روح انسان. چطور مى‏شود که روح انسان چند قطعه و چند پاره و چند تکه بشود؟ وقتى که فکرها و اندیشه‏هاى مختلف، هدفهاى مختلف، آرزوهاى متضاد و ناسازگار و به‏تعبیر قرآن بدخو، متشاکس، بداخلاق [آن را فراگیرد]؛ یعنى قسمتى از قلمرو روحش را فلان آرزو، فلان میل، فلان شهوت با قدرت تمام به‏خودش اختصاص داده است؛ ولى همین آدم که در اینجا یک میل شدید قسمتى از روحش را به خودش اختصاص داده، یک میل شدید دیگرنسبت به چیز دیگر با کمال استبداد و بدخلقى و بد اخمى قسمت دیگر روحش را به خودش اختصاص داده است؛ یک جاى دیگر روحش راعقده‏ها، کینه‏ها، خشمها، غضبها به خودش اختصاص داده است؛ یک‏قسمت دیگر روحش را چیز دیگر، و هرکدام از اینها شعبه‏اى مى‏شود. اگر انسان در خودش مطالعه کند این حالت کشمکش را کاملا مى‏تواند ببیند. احیاناً قسمتى از روحش را ایمان، به خود اختصاص داده‏است؛ ایمانهاى ضعیف قسمتى از روح انسان را اشغال مى‏کند ولى‏قسمت‌هاى دیگر در قلمرو دشمن است. این ایمان، ایمان حسابى نیست.در عمل:

یک دست به مصحفیم و یک دست به جام

گه نزد حلالیم و گـهى نزد حـرام

ماییم در این گنبد فیروزه رُخام

نه کافر مطلق، نه مسلمان تمام17

نیمى از روحش کافر است، نیم دیگر مسلمان. ساعتى به مسجد مى‏آید؛ در آن ساعتى که در مسجد است، نیمى از روحش در اینجاست و نیم‏دیگر عجالتاً خاموش و ساکت است. دو ساعت دیگر که از اینجا خارج ‏مى‏شود این نیمه روح مخفى مى‏شود آن نیمه دیگر باز حکومت مى‏کند. بین اینها هماهنگى و تناسب و هم‏هدفى و همراهى وجود ندارد.

اگر انسان روحش قطعه قطعه و پاره پاره باشد و هر قسمتى از روحش به جایى برود، گذشته از اینکه این خودش مایه بدبختى و بیچارگى است، چنین انسانى هیچ وقت نمى‏تواند یک کار اساسى انجام ‏بدهد. جامعه‏اى هم که از چنین افرادى به وجود بیاید، بیمار است؛ اما اگر انسان واقعاً به خدا ایمان بیاورد و توحید نظرى او توحیدحسابى باشد [وحدت در روحش پیدا مى‏شود.] آنجا که عرض کردم‏ایمان قسمتى از وجود انسان را اشغال مى‏کند کفر قسمت دیگر و احیاناً کفر یا فسق قلمرو بیشترى را اشغال مى‏کند، مثلا یک دهم روح انسان درقلمرو ایمان قرار مى‏گیرد نُه دهم دیگر در قلمرو کفر و فسق، اینها اغلب‏ایمانهایى است که مبناى حسابى ندارد، ایمانهاى تقلیدى است؛ ولى‏اگر انسان ایمان تحقیقى پیدا کند، ایمان متکى به منطق و استدلال واصول، خاصیت ایمان و اعتقاد به خداى یگانه پیدایش وحدت و به قول‏عرفا مجموعه، جمع، حالت جمعى در روان خود انسان است. شرک ازفکر انسان که بیرون برود شرک از روح انسان هم بیرون مى‏رود.

 

مقایسه دو آیه قرآن

تعبیر قرآن براى توحید نظرى در باب توحید ذاتى و توحید افعالى که‏البته لازمه توحید ذاتى توحید افعالى است و اینها ملازم یکدیگرهستند، این است: لوکان فیهما آلههٌ الّا اللهُ لفسدتا:18 اگر عالم بیش از یک‏ حاکم على‏الاطلاق مى‏داشت، این نظام در عالم حکومت نمى‏کرد، اصلا عالم نیست و نابود و تباه شده بود؛ اینکه این نظام بر عالم حاکم است، ‏دلیل بر این است که یک واحد حکمفرما بر عالم حکومت مى‏کند. این درتوحید نظرى است. در توحید عملى مى‏گوید: ضرب اللهُ مثلاً رجُلاً فیه شُرکاءُ مُتشاکسون و رجُلاً سلماً لرجُل. این دو آیه را با یکدیگر مقایسه کنید. کأنّه مى‏خواهد بگوید اى بشر، اگر در مقام عمل چند خدا بر روح توحکومت کند، چند معبود داشته باشى، تباه مى‏شوى. همین طور که اگرعالم چند خدا مى‏داشت، تباه شده بود تو بشر اگر در فکر خودت مشرک‏باشى در روحت مشرک هستى و اگر در روحت مشرک بشوى روحت‏قطعه قطعه و پاره پاره شده است و اگر روحت قطعه قطعه و پاره پاره‏بشود دیگر تو انسان سالمى نیستى، یک موجود مفلوک بیمار تباه شده‏هستى.

این است که من عرض کردم که این آیه قرآن از نظر من توحیدعملى را با یک تعبیر خاص روانى به شکل اعجازآمیزى بیان کرده است:ضرب اللهُ مثلاً رجُلاً فیه شُرکاءُ مُتشاکسون و رجُلاً سلماً لرجُلٍ هل‏یستویان مثلاً الحمدُ لله بل اکثرُهُم لایعلمون.19 اى مسلمانان، در این مثل‏دقت کنید.

پس اولین اثر توحید و خدا در زندگى انسان، یک اثر روان‏شناسى وعلم‏النفسى و اخلاقى است، سلامت روانى است؛ سلامتى که قرآن در این آیه از جنبه وحدت روان و هماهنگى اجزای روانى مورد مطالعه قرار داده است. خدا در زندگى انسان مساوى است باوحدت روانى انسان، هماهنگى روانى انسان، نجات‏یافتن انسان ازتکه‏تکه شدن روحش، از شریک و چند مالک پیدا کردن روحش. ریشه‏اخلاق در اسلام در همین جاست. این است که مى‏گویند در اسلام همه‏چیز از توحید سرچشمه مى‏گیرد.

 

علائق میان پیغمبر (ص)و دخترش

ایام فاطمیه است و اگرچه من مقید نیستم‏ در همه مجالس ذکر مصیبت بکنم، ولى وقتى که ایام مصیبت باشد، ذکر مصیبت مى‏کنم و این را در جاى خود یک امر لازم مى‏دانم. علائق میان پیغمبر و دختر بزرگوارش فاطمه(س)ازنظر معنوى بیش از حد علائق عادى یک پدر و دختر است. پیغمبر اکرم‏ دخترهاى دیگر هم داشت، پسر هم پیداکرد: ابراهیم که در هجده ماهگى از دنیا رفت؛ ولى احدى‏حتى اهل تسنن آنچه را که درباره فاطمه از پیغمبر اکرم نقل کرده‏اند، هرگزنه درباره دخترهاى دیگر و نه درباره آن فرزند هجده ماهه از پیغمبر نقل‏کرده‏اند. حتى دشمنهاى پیغمبر به حکیم بودن او اعتراف دارند؛ یعنى پیغمبرهیچ کارى را حساب نشده نمى‏کرد و هیچ سخنى را حساب نشده ‏نمى‏گفت. اهل اغراق و مبالغه نبود؛ هر جمله‏اى که مى‏گفت، به آخرین عکس‏العمل آن توجه داشت؛ روى حساب مى‏گفت؛ و هر کارى که مى‏کرد. اگر وقتى که زهرا وارد بر پیغمبر مى‏شد، پیغمبر او را پهلوى خودش مى‏نشاند، این صرفاً یک عاطفه نبود که چون‏خیلى دوستش داشت، این کار را مى‏کرد؛ درس‏بود، تعلیم بود. با این عملش مى‏خواست مردم چیز بفهمند.اگر دست دخترش را مى‏بوسید و مى‏گفت من بوى بهشت از زهرا مى‏شنوم، مى‏خواست مردم از این کارمطلب بفهمند.

پیغمبر کسى نبود که میان بچه‏هایش تبعیض قائل بشود، همین طور که میان افراد عادى مسلمانان هم تبعیض‏قائل نمى‏شد؛ ولى فضیلت‌ها را هم نادیده نمى‏گرفت. مکتب اسلام هم‏چنین است. اسلام مکتب تبعیض نیست، ولى مکتب دیدن‏فضیلت‌هاست؛ مکتب تبعیض نیست ولى متقى را بر غیرمتقى ترجیح‏مى‏دهد، عالم را بر جاهل ترجیح مى‏دهد، مجاهد را بر غیر مجاهد ترجیح مى‏دهد. پیغمبر(ص) در بچه‏هایش‏هم تبعیض قائل نبود؛ ولى فضیلت را برغیرفضیلت ترجیح مى‏داد، فوق‏العاده هم ترجیح مى‏داد. این بود که آشنایان و نزدیکان مى‏دانستند چه علائقى میان‏ این پدر و دختر حکمفرماست، واقعاً در حدى ‏بود که باید آن را «عشق» نامید. براى زهرا زندگى بعد از پیغمبر، اصلا معنى و مفهوم نمى‏توانست داشته باشد. وقتى که پدرش به او خبر مى‏دهد تو بعد از من سریعاً به من ملحق خواهى شد، زهرا خوشحال مى‏شود، لبخند مى‏زند. این همان حالت عاشق است.

پیغمبر را که در خانه خودش دفن کردند، گفتند زهرا را خبر نکنید، اگر پرسید، محل‏قبر را نشانش ندهید براى اینکه ممکن است بیاید سر قبر و خیلى ناراحتى بکند. انس بن مالک آمد. زهرا از اوسؤال کرد: «پیغمبر را دفن کردید؟» عرض کرد: بله. فرمود: «چطور دلتان ‏حاضر شد خاک بریزد بر قبر پیغمبر؟! قبر پدرم کجاست؟» یا بنت رسول‏الله، خواهش مى‏کنیم این سؤال را از ما نفرمایید. ما مى‏ترسیم نشان بدهیم، ‏شما بروید ناراحت بشوید. فرمود: خیال کرده‏اید مى‏توانید قبردوست را از دوستش مخفى کنید؟ نمى‏دانید که دوستى و عشق راهى‏دارد غیر از این راههاى معمول؟ نوشته‏اند زهرا آمد و خاکها رابرمى‏داشت و مى‏بویید تا رسید به آنجا که مدفن پیغمبر است. ناله‏اش‏بلند شد و گفت: اینجاست قبر پدرم:

پی‌نوشتها:

17) منسوب به خیام. 18

) انبیاء/ 22

 19) زمر / 29.

روزنامه اطلاعات

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی